هیچ نمیدانم ... . ـ !
تنها میخواهم نفسم را با نفست تقسیم کنم .
آری میخواهم نفست را عاشقانه ببویم . ـ !
ميخواهم نانِ داغِ خورشيد ِ نيمروز را
با تو قسمت كنم .
خوشحالم ازاینکه همه ابعاد زندگی ام
آنگونه که باید و خواستم پیش رفته .
قلبم سبکی و رضایت خاصی داره .
هر لحظه ام را ... !
آری نعمت هاتي که ازاین زندگی معرکه
نصیبم شده و مطمینا قدرش را میدانم
و خواهم دانست.
گنج هایی که در زندگی تکرار ناپذیرند
و سنگ تمام برایم گذاشتند .
خانواده ای عزيزوگرم،بی قیمت وگرانبها
که با تمام وجود بی منت خود را فدامی کنند
ودوستاني منحصر به فرد و مهربون
که در همه حال همراه منند .
دوستشان دارم با تمام وجود ،
ميليارد ها بار ...شايد! ... ـ !
... از موقعي كه تو رفتي!
منتظرآسمان صاف شب شدم(!) ،
تا روياي نرم و زيباي امروز را
آري تولدي فراتر از آرامش را
روي تك تك ستاره ها حك كنم
و تقسيمش كنم با كرم شب تاب مهرباني
كه در تنهايي شب من ، من رو تنها نگذاشته
و با من در گوشه اي ازپنجره ديده به
آسمون بي ريا گوش به موسيقي زيباي
دلم داده واتاقم را نوراني ساخته. ـ !
به دشت رفتم ،
قطعه زمين كوچك ِ دلم را شخم زدم .
بذرهاي نگاهم را در همه جا افشاندم .
تابستان است .
خوشه هاي زيبايي درو ميكنم .